همه جا سفید بود مگر آنجا که دیوارهای سیمانی قد می کشیدند... دیوار ها را اصلآ برای همین ساخته بودند که منافع و دارایی هایشان حفظ شود... اما با این همه من آدمهای بسیاری می شناسم که از دلِ این دیوارها گذشته اند... کسانی که اصلآ این دیوار ها را ندیده اند... همان دیوارهایی که عبوس و سخت همه فضای سرد و سفید را شکسته بودند.
پاییز شهرمان آغاز شده با رنگ های یگانه ای که آدم را می برد به عمق رویاهایی که روی هره های سیمانی بخار می شوند...او برایم چند کتاب آورده... کتابهایی که فارسی نوشته شدند.. میشود بوییدشان... خواندشان... هزار بار.. به یاد کتابفروشی اختران... به یاد آن روزها که غم بود اما کم بود...
این روزها زمان تند تند می گذرد و من در پی اش... در آرزوی لحظه ای که مکث کند و بگذارد این نفس های نا تمام را تنفس کنم ...بی قرار می شوم.. بی قرار ترین می شوم... نامه های هر روز مامان را می خوانم که با من زندگی می کند و من در آرزوی روزی که بیاید .. روزی که زود بیاید و من دستانش را بوسه باران کنم...
این روزها کابوس می بینم .. کابوس می بینم که خواهرم را می کشند .. پدرم را شکنجه می کنند ... می بینم که زلزله می بلعد همه ی هستی ام را... این روزها باران می آید مدام...شاید این همه را بشوید... و ببرد با خودش...
این روزها ... آنقدر سکوت بر قرار است که فضا می رود به سمت رخوتی رکود انگیز ....
این روزها وبلاگ ام را فیلتر کرده اند... عمو زنجیر باف... فردا را که نمی شود به بند کشید... نهایتآ زورت به وبلاگ فردا می رسد..تازه آنقدر ها هم بد نشد... مامانم دیگر واژه های تشنج را از لا به لای خطوط روزنوشت هایم نمی خواند... و دلش شور نمی زند...ه
پاییز شهرمان آغاز شده با رنگ های یگانه ای که آدم را می برد به عمق رویاهایی که روی هره های سیمانی بخار می شوند...او برایم چند کتاب آورده... کتابهایی که فارسی نوشته شدند.. میشود بوییدشان... خواندشان... هزار بار.. به یاد کتابفروشی اختران... به یاد آن روزها که غم بود اما کم بود...
این روزها زمان تند تند می گذرد و من در پی اش... در آرزوی لحظه ای که مکث کند و بگذارد این نفس های نا تمام را تنفس کنم ...بی قرار می شوم.. بی قرار ترین می شوم... نامه های هر روز مامان را می خوانم که با من زندگی می کند و من در آرزوی روزی که بیاید .. روزی که زود بیاید و من دستانش را بوسه باران کنم...
این روزها کابوس می بینم .. کابوس می بینم که خواهرم را می کشند .. پدرم را شکنجه می کنند ... می بینم که زلزله می بلعد همه ی هستی ام را... این روزها باران می آید مدام...شاید این همه را بشوید... و ببرد با خودش...
این روزها ... آنقدر سکوت بر قرار است که فضا می رود به سمت رخوتی رکود انگیز ....
این روزها وبلاگ ام را فیلتر کرده اند... عمو زنجیر باف... فردا را که نمی شود به بند کشید... نهایتآ زورت به وبلاگ فردا می رسد..تازه آنقدر ها هم بد نشد... مامانم دیگر واژه های تشنج را از لا به لای خطوط روزنوشت هایم نمی خواند... و دلش شور نمی زند...ه

