۲۰۰۹/۱۰/۲۸

جستجو

هیچ اتفاق مهمی نمی افتد ... آدمها همگی نوبتی روی صحنه می آیند و دیالوگ خودشان را می گویند... بعضی هاشان هم مونولوگ گویی ارضایشان می کند... نه دنبال گوش شنوایی می گردند و نه دنبال همنوایی... آنها می گویند که گفته باشند....
کیلومتر این طرف تر نفس می کشم و گاه فکر می کنم که فرق چندانی نمی کند که اکسیژن کجا را مصرف می کنی... مهم این است که در قبال آن چه پس می دهی به این فضا (علاوه بر دی اکسید کربن!)...
روزهای پر کار را ترجیح می دهم به آن روزهای کسالت بارِ یک ماه گذشته ... که در آرزوی بازگشت می سوخت و دود می شد...
قلمو برداشته ام تا روزهای خاکستری ام را رنگ آمیزی کنم ... در بازتعریف همه ی ایمان هایم گاه ترس می آید و گاه شک و گاه جنون... اما مرداب نیست اندیشه ای که براند...از کشف مفاهیم جدید روحم به وجد می آید ...و سعی می کنم شادیهایم را به هم بدوزم...
در آستانه ی بیست و سه سالگی خودم را نمی بخشم به خاطر همه ی کم بودن هایم... و تصمیم می گیرم ...
تصمیم هایم را می نویسم ... و می چسبانم شان به سپیدی دیوار اتاق...

پانوشت: کسی که به جستجوی رویایش برود رنج نمی کشد...