دانشگاه دوباره شروع شده و روزهای پر از کلاس فرصت وقت تلف کردن در فیس بوک و چت کردن با نوستالژی هایم را به کلی ربوده...سر کلاس هایی که دویست سی صد دانشجو نشسته اند و نمی شناسی شان و آنها هم نمی شناسندت.. زیرا که احتمالآ اصلآ اهمیت چندانی هم ندارد...می روی یک گوشه می نشینی و استاد می آید و با میکروفن و پاور پوینت درسش را می دهد و تو می مانی و مقادیر زیادی جزوه و کتاب که باید بخوانی شان بی آنکه خم به ابرویت بیاوری ... زیرا که درس خواندن به عقیده ی من آسانترین چالش زندگی ست... شاید چون همیشه دو دو تایش چهار می شود بی برو برگرد.
سر کلاس که شعر به مغزم حمله می کند .. می نویسم اش کنار توضیحات استاد درباره انواع پرس و ماشین های فرزکاری... و فکر می کنم که استاد اگر فارسی بلد بود تعجب می کرد که به نیروی عمودی چه ربطی دارد این چکه چکه های احساس؟...
می روم در سالن غذا خوری... و فکر می کنم به فلسفه ای که می گفت: تنها غذا خوردن اصلآ خوشایند نیست.. و با خودم می گویم که فیلسوف مربوطه بیگمان هرگز اجبار تنهایی غذا خوردن را تجربه نکرده تا از روی ناچاری و برای حفظ روحیه فلسفه اش را تغییر دهد و بگوید که گرچه تنهایی غذا خوردن و به کلی تنهایی زیستن تجربه ی چندان خوشایندی نیست، اما می تواند تجربه ی یگانه ای باشد برای کشف خویشتنِ آدمی!
کنار پنجره های بلند سالن غذاخوری می نشینم و آرزو می کنم : پنجره! که براستی از چار دیوار بهتر است ...لااقل می شود پرنده ها را دید و برگهای زرد رقصانِ پاییزی را...
و می نویسم باز و غذا می خورم... سر میزی که من هستم...دقتر شعرم هست ... و صدها دانشجویی که نمی شناسم ... و عجیب که سعی هم نمی کنم بشناسم...
سوار اتوبوس می شوم...و سرم را تکیه می دهم به پنجره ی اتوبوس و صدای موزیک را زیاد می کنم که نشنوم صدای آن کودک را که گریه می کند...مادرش بی تفاوت منتظر معجزه است ... شاید کودک آرام یابد... کودکان اما سمج تر از آستانه ی تحملِ ما بزرگتر ها هستند... و کودک نیم ساعت است که بلندتر از موزیک در گوش من گریه می کند و من قلبم مچاله شده از گریه های او...
کودک گریان و مادر صبور اش از اتوبوس پیاده می شوند ... و راه ادامه دارد ... و اتوبوس پر از پیرزن می شود.. از همان پیرزن هایی که نگاه کنجکاوِ مرا یدک می کشند ... و من در خیالم در آغوش می کشمان ... دستانشان را می بوسم ... به یاد دستانِ یگانه ی بی بی ...راستی بی بی جان کجایی این روزها؟
بلند می شوم که پیرزن بنشیند... تشکر می کند و می گوید این روزها دیگر جوان ها کمتر به خاطر بزرگتر ها از جایشان بلند می شوند ... و من لبخند می زنم به حرف پیرزن ... و باور نمی کنم حرف اش را...
دخترک با آن کاپشن صورتی اش وارد می شود ... اتوبوس راه می افتد... بابای دخترک ، او را از کلاهش گرفته که اگر اتوبوس ترمز کرد دخترک زمین نخورد ... اما دخترک بیشتر حواس اش به شکلاتِ دستش است تا ترمز اتوبوس... بالاخره می نشینند...نگاهش می کنم و لبخند می زنم...او هم مثل همه ی بچه ها می خندد ... و مثل همه ی بچه ها با نگاهش حرف می زند با من.. و من هم قند در دلم آب می شود مثل همیشه... دراز می کند دستان کوچک اش را و یک شکلات به طرفم می گیرد...بابایش از کلاه کاپشن می گیردش که زمین نخورد.. و من می بوسم اش ...با آن موهای طلاییِ بافته و لبهای شکلاتی اش... و گلِ آفتابگردانم را می دهم بهش...
ایستگاه من است دیگر...پیاده می شوم... از پنجره دست تکان می دهیم برای هم.. بابایش هم دست تکان می دهد.. تا خانه قدم می زنم زیر بارانِ نم نمِ پاییزی...
دوباره خانه ام...آرام می خوابم روی تخت و خیره می شوم به سپیدی بالای سرم... و می گذارم تشنج بیاید...مرا نمی ترساند دیگر...
دیویس سینزه
-
تو کوچه، واسساده بودم منتظر بابام، یککه.
ام پی تیری پلییرمم کم شارژ داش.
خواستم خودمو خوش حال کنم،
یاد کادویی افتادم که از دوستم گرفتم. که کتاب بود، و چون ا...
5 چند ساعت قبل

