۲۰۰۹/۱۰/۱۶

پیشرفت

در طول تکامل نوع بشر ، پیوستگی و انسجام اجتماعی همیشه تا اندازه ای وجود داشته است. قدیمی ترین اسناد و شواهدی که درباره ی بشر موجودند حاکی از وجود سازمان بندی های گروهی هستند - دسته های بدوی، قبیله های خانه به دوش ، سکونت گاه ها ، اجتماعات ، شهر ها و ملتها. وقتی تعداد، ثروت و هوشمندیِ این گروهها افزایش یافت،زیر گروههای تخصصی تری درون آنها شکل گرفت - طبقات اجتماع ، فرقه های دینی ،اتحادیه های صنفی.
آیا این پیچیدگی و مفصل بندی جامعه به خودی خود علامت پیشرفت است؟
بر این باورم که تا جایی که این تحول فقط وجه کمیتی داشته باشد نمی توان آن را پیشرقت دانست. ولی اگر این تحول به معنای تقسیم آدمیان بر اساس توانایی ها و استعدادهای درونی شان باشد : به نحوی که افراد نیرومند کارهایی را انجام دهند که نیروی زیادی می خواهد و افراد حساس و ظریف ،کارهایی را انجام دهند که مهارت و حساسیت می طلبد. آنگاه بدیهی ست که کلِ این اجتماع، از موقعیت بهتری در جهت دستیابی به زندگی بهتر - به لحاظ کیفی - برخوردار خواهد بود.
گروههای اجتماعی را می توان بر این اساس از هم متمایز کرد که آبا آنها به صورت یک "سپاه" یا یک "ارکستر" به صورت پیکر واحدی عمل می کنند؟ با اینکه فقط برای دفاع از منافع مشترکشان باهم متحد شده اند و جز در این مورد به صورت افرادی جدا از هم عمل می کنند؟
یکی به معنای "اجتماع آحاد غیر شخصی برای شکل گیری پیکره ای یا هدفی واحد است" و دیگری به معنای " تعلیق فعالیت های فردی برای ارائه ی کمک های متقابل" است.
گروه اول به لحاظ تاریخی جزء گروههای بدوی به شمار می آیند حال آنکه گروههای نوع دوم در مراحل نسبتآ آخر توسعه اجتماعی پدیدار می شوند؛ در جوامع بدوی فرد "فقط یک واحد است" و در جوامع توسعه یافته "فرد شخصیت مستقلی ست ".
شاید تصور کنید که گرایش و میل طبیعی همه ی انسانها ست که به صورت شخصیت مستقل رشد کنند و پرورش یابند. اما به نظر نمی رسد که این تصور درست باشد. زیرا مردم به لحاظ اقتصادی و یا به لحاظ روانشناختی چنان تربیت شده اند که بسیاری از ایشان، امنیت و عافیت را در حضور جماعت انبوه و خوشبختی را در گمنامی و ناشناختگی و شأن و کرامت خویش را در یکنواختی و تکرار احساس می کنند.آنان خواست و آرزویی بالاتر از این ندارند که جزء گوسفندان یک چوپان، یا سربازان یک فرمانده یا برده های یک ارباب باشند. اندک کسانی که جاه طلبی های بیشتری دارند ، چوپانان، فرماندهان و رهبرانِ این پیروانِ مطیع می شوند.
چنین مردمانِ برده صفت، میلیون میلیون وجود دارند. و من دوباره می پرسم،معیار ما برای پیشرفت و ترقی چیست؟
و دوباره پاسخ می دهم که این معیار را فقط در میزان رهایی بردگان و استقلال شخصیت ها می توان یافت.شاید برده ها خوشبخت باشند اما خوشبختی کافی نیست.
پیشرفت با عیار غنا و پرمایگی تجربه سنجیده می شود - با درک وسیع تر و عمیق تر معنا و گستره ی وجود بشر.