۲۰۰۹/۱۰/۹

کوهنورد محکم باش

همه ی قصه از آنجایی شروع شد که شک کردم..به کارزاری که در میانه اش ایستاده بودم...همه ی قصه از قطاری آغاز شد که چه خالی می رفت...همه ی قصه از آدمهایی شروع شد که سودای جهانی بهتر در سر داشتند ...سرود می خواندند...فریاد می زدند... تظاهرات می کردند..بیانیه می نوشتند ... اما در یک دیوار شیشه ای محبوس بودند...
همه ی قصه از پرتاب شدنمان شروع شد...و کم کم همه چیز شروع کرد به خشک شدن... و هر چه خشک می شود بی گمان سقوط هم می کند... و من سقوط کردم..
افتادم به ته آن چاهی که یک نفر آرام و خونسرد پیپ می کشید و همه ی بیقراری های مرا به سخره می گرفت... افتادم به ته آن چاه.. و صداهایی نا مفهوم و گنگ... و آدمهایی نا آشنا...
تنهایی ام را کشف کردم...و فهمیدم این همه آدمی که دور و برم می بینم فقط برای آن روزهایی ست که برای چند ساعت فراموش کنم که تنهایم و باز از نو عادت کنم به این تکرار بی مقصد.
ته چاه که نشسته بودم...فهمیدم که چقدر منزجر شدم...از همه چیز...از نوستالژی هایم حتی... از اشک هایم حتی...از کتاب هایی که عاشق شان بودم حتی...
این منِ امروز، منِ دیروزهایم را به رسمیت نمی شناسد ... و تمام این روزهایم به درگیری های ذهنیِ مدام می گذرند... حتی آن آبِ رونده هم آرامم نمی کند... پر از چرا شده ام... و ساکت تر از همیشه...
کتاب های قدیمی ام را ورق می زنم و به یاد می آورم که با چه دلدادگی می خواندم شان و ایمان می آوردم ... و ایمان آوردن همیشه اتفاق احمقانه ای ست وقتی که همه چیز تغییر می کند.
وقتی چهره های مصمم و فیلسوفانه می بینم ...یاد آن روزهایی می افتم که برای همه ی پدیده های دنیا پاسخی داشتم...و چه دنیا ساده بود...
آن روزها من می دانستم ...می نوشتم... می خواندم... این روزها من می دانم که نمی دانم..این روزها آن بند ناف پاره شده و درد تولد دوباره امانم را بریده ...
من باید بازتعریف کنم خودم را...

پانوشت: گریزگاهی در کار نیست... کوهنورد محکم باش.