به من گفته بودی که پدران و فرزندان جنگی جاودانه دارند ، با اندیشه های من جنگ کن دخترم...و من از همان روز یاد گرفتم که می شود اندیشه های پدرانه ات - که هم از زور بیشتری برخوردار است و هم قانون حمایت اش می کند- را به نقد کشید...از همان کودکی در جلسات خانوادگی که دور هم می نشستیم...انگشت اتهام من سوی تو بود...اما خودت می دانستی همیشه که بیشتر از همه ی دنیا دوستت می دارم...تو اسطوره ی کودکی های من ، فراز و نشیب های من بودی...
همیشه اما چند قدم فاصله بود...همیشه از فاصله ای که ما را از هم جدا می کرد ،متتفر بودم...من تو را با ماهی سیاه کوچولو ، با آرش کمانگیر، با صمد بهرنگی می شناسم... من تو را با خستگی کارخانه و دودکش های بلندش... با پرس های سنگین اش...با غبار همه ی این سالها می شناسم ...من تو را با انفرادی و زندان...من تو را با کوه و سیاهکل و آوازهای بند....من تو را با مهر پدرانه ات...من تو را با اشک هایی که همیشه از من پنهان شان کردی...من تو را با انسانی ترین مفاهیم زندگی ام می شناسم....
من تو را با نگرانی های پدرانه ات می شناسم...می دانم...
می دانم...
اعتراف می کنم که هرگز مطیع و به هنجار نبوده ام...و تو رنج بردی... از کودکی که راه مستقیم زندگی اش را در پیچ و خم های بسیار طی می کند و زمین می خورد...و من عاشق زمینی بودم که تا زخم اش حتی می آموزاند... و ایمان داشتم که تنها مرگ مرا نمی آموزاند...
اما شعله ی زندگانیم را می شناسم امروز...
و سایه بلند ات را می بینم...که مقابلم ایستاده ای
که می گویی هیس....
و صدایت می پیچد...
و من نمی شناسم ات دیگر...گویی... و اشک هایم بند نمی آید....
می گویی خطرناک است...
می گویی امنیت..
می گویی برویم خانه مان که امن است...
می گویی...
و من نمی شنوم دیگر....
گوشهایم را می گیرم و چشمهایم را...
بگذار همانطور که همیشه دوستت دارم به یاد بیاورم ات...
رهایم کن...
فرزند توام اما تو صاحب اندیشه ی من نیستی... من زیبا ترین ها را از تو آموختم و تو امروز خودت جلوی آن زیبا ترین ها ایستاده ای...
من اینجا ...این طرف دنیا هم هیچ امنیتی احساس نمی کنم...
دوستانم را برده اند زندان..
آن دیگری ها را مدام تهدید می کنند...
آن دیگری ها را اعدام می کنند...
آن دیگری ها را که فقط رای شان را می خواهند...می زنند...
آن دخترک را دیدی بابای من؟
همان که روی سنگ فرش های آن خیابان نگاهش را به آسمان دوخت... سرخی سنگفرش را دیدی؟
بابای من...
از آن روزهای کتاب و اسلحه و شور و شعور و انقلاب ...تا این سالهای یار دبستانی و جنبش سبز مردمی که شجاعانه می رزمند...
بر نو چه رفته که امروز شانه به شانه ی ما نمی آیی...
این چگونه جهانی ست که من و تو را ...که عاشق ترین دختر و پدر دنیا بودیم..این چنین مقابل هم می گذارد...من مثل تو نمی توانم...به کنج پستوی امن بروم...من ایستاده ام...چشم در چشم کسی که هستی ام را نشانه می رود...
مثل همیشه...
مرز نمی شناسد ....هرکجا بروم ...همدست توده ام...تا آن زمان که زنجیر می گسلد...
همدست همه ی توده های دنیا...
جلوی من ایستاده ای...و می گویی راهتان نمی دهم به این خانه...
خانه نیست آن جایی که سرودی نباشد
شوری نباشد
مهری نباشد...
آنجا که تنهایی خوشبخت باشی خانه نیست....
خانه آن آجر و سیمان نیست بابای من....
اما آنچه مرا وادار کرد بنویسم ، آن دخترک کوچکی بود که با من در یک اتاق کوچک زندگی کرد...پانزده سال هم اتاقی من بود...سارای کوچک خانه ی ما...سارای کوچکی که شازده کوچولوی زندگی من است ...از آن بالاها آمده...سرش آن بالاهاست گویی...من روی زمین به جستجوی صلح و نان و آزادی و او آن بالاها میان صورتهای فلکی می گشت...دیوارهای اتاقمان گواهی می داد که نبردی بی پایانی در کار است ..میان آسمان و زمین...میان تصاویر جنگ و سرودهای انقلاب با آسمانی آبی و ماه و خورشیدش...نبرد ما اما رفاقت مان را هرگز خط خطی نکرد..دوستش داشتم ...همچون مادری که فرزندش را...
امروز سارای کوچک من دریافته که به جز آسمان که زیباست و یگانه ... باید به میان مردمانی برود که با آنها زیسته...با رنج هایشان آشناست...زیرا که مر آن را آدمی دان کو به سوی آدمی شیداست....
سارای کوچک من تنها نیست...آنجا پر از دخترکان و پسرکانی ست که هیچ کس جدی شان نمی گیرد اما امروز آنها به میانه ی میدان آمده اند و تاریخ ساز و جریان سازند...من برای همه ی آنها می نویسم...من کنار آنهایم...شانه به شانه.....
امروز سارای کوچک من دریافته که به جز آسمان که زیباست و یگانه ... باید به میان مردمانی برود که با آنها زیسته...با رنج هایشان آشناست...زیرا که مر آن را آدمی دان کو به سوی آدمی شیداست....
سارای کوچک من تنها نیست...آنجا پر از دخترکان و پسرکانی ست که هیچ کس جدی شان نمی گیرد اما امروز آنها به میانه ی میدان آمده اند و تاریخ ساز و جریان سازند...من برای همه ی آنها می نویسم...من کنار آنهایم...شانه به شانه.....
کیلومتر ها فاصله ما را از هم گرفته...من اینجا دیوانه می شوم از دوری آن سارای کوچک...همه ی دوستانم... همه ی مردمم...سرود می خوانم...قلبم مچاله می شود ...و شرمسار می شوم از نبودنِ این روزهایم....
من همیشه به سارا گفته ام...
که بابای ما ، بابای یگانه ی دنیاست...
هنوز با اشک می گویم که هست...
بابای من...
صدای این نسل را بشنو...آرمانهای انقلاب 57 بعد از آن همه فراز و نشیب این تاریخ بی قرار، در دستان نسلی ست که رسانه اش خیابان است...نسلی که انقلاب را از خودش شروع کرده...نسلی که پیش بینی پذیر نیست...نسلی که برای حداقل هایش به میدان آمده...نسلی که امروز مسالمت آمیز می خواهد این چرخ زنگار بسته را یک قدم جلو ببرد....
این روزها هم می گذرند..
اما راه من و تو ...
راه همان دختر و پدری که مثل هیچ کس نبودند،جدا می شود ...من می روم که فریاد رسای آنانی باشم که صدایشان خفه می شود...تو می روی و خودت را غرق می کنی در کتابهایی که نویسنده هایشان مرده اند...چشم می بندی بر دنیایی که نو می شود....
من از تو پدری را به یاد می آورم که مرا این چنین می خواست..
و تو دختری را به یاد می آوری که همیشه معترض بود...
نگذار...
من دنیای بدون تو را دوست نمی دارم...
بیا دست در دست هم بمانیم..
بگذار پایانی بنویسیم بر آن جنگی که پدران و فرزندان داشته اند....
بگذار این تاریخ بی قرار آرامش یابد...
پانوشت:تصمیم ندارم این نوشته ی دلتنگ را ویرایش کنم...می خواهم همین طور که با اشک نوشتم ...خوانده شود.

|