دیوارهای شیشه ای
آینه اش را از جیب بغل بیرون آورد و نگاه کرد، خستگی و غم چشم ها را دیگر نمی شد کاری کرد.غربت و نم اشکی که ته چشم هاش خانه کرده بود، برمی گشت به سیزده سال تنهایی و ناامیدی غریب کش روزگار. چنان غربتی که احساس کند از خانه بیرونش کرده اند تا از چرخه ی هستی پرتاب شود به جایی که هیچ نقشی نداشته باشد. در قلب اروپا بود، اما انگار از پشت دیوارهای شیشه ای دنیا را تماشا می کرد. سر و صدا را می شنید، صدای ناقوس کلیسا را می شنید، صدای پا را می شنید، و همه چیز را می دید، اما در هیچ جایی نقش نداشت . در میان مردم بود، اما حبابی به دورش کشیده بودند که کسی صدایش را نشنود.
بیرون از پنجره ها بر هره ی سیمانی ، لایه ای از پُرز یخ نشسته بود که با هیاهو ی شهر بخار می شد. و باز آفتاب می تابید، و باز برف می آمد، و باز همه پالتو می پوشیدند، و باز برهنه می شدند که پوستشان آفتاب ببیند، و باز روزمره گی در هیاهو ادامه می یافت ، و باز هیچ چیز آرام نمی گرفت .
نگاه غمگین اش را به من دوخت و گفت: نه رفیق، از پشت دیوارهای شیشه ای نمی شود کاری کرد. صدایت را نمی شنوند. مبارزه ات را نمی بینند.اعلامیه هات را نمی خوانند. اصلاً به حسابت نمی آورند. هرچه را بخواهند انتخاب می کنند و در موقع نیاز از هر چیزت سود خودشان را می برند.تک و تنها که در حاشیه ی خیابان راه بروی ، به سیگارت پک بزنی ، و گاهی لک روی کفشت را پاک کنی ، هیچ کاری به کارت ندارند. برو رفیق.. فقط یادت باشد وقتی سوار قطار شهری می شوی بلیت بخری ،وگرنه یکی می آید بالای سرت ، پس گردنت را می گیرد و پرتت می کند بیرون ، شصت یورو جریمه می شوی و آبروت می رود. جلو آنهمه چشم که در ایستگاه ایستاده اند، و جلو آن همه چشم گذران در قطاری که سوار بودی ، چنان خجالت می کشی که خیس عرق می شوی . راه برو. در نرمه آفتاب صبحگاهی خودت را بکش و برسان به جایی که اگر هم نروی هیچ اتفاقی نمی افتد....
پانوشت:27 روز است که در هوای آلمان نفس می کشم....آنچه می بینم،معجونی ست از سفیدی و سیاهی...تا به امروز مدادرنگی هایم خاکستری را کم داشت!...از اینکه مرا به نبردی دوباره و چند باره فرا خوانده اند تا از نو خودم را بسازم ،شادم..اینجا خودم به خودم باید و نباید می گویم!و این را بسیار دوست می دارم!..اینجا وقت زیادی برای خواندن دارم...شب و روزم یا به کتاب خواندن می گذرد یا به پیاده روی های چند ساعته...نوشیدنی های تلخ اینجا را دوست ندارم...از دود و الکل و خوشی های مسکن وار بیزارم...دلتنگی هایم زیادند...اما من مجال بیشتر شدن به آنها نمی دهم...بیشتر زمانم در تنهایی مطلق می گذرد...و هیچ تعجب نمی کنم که در هر کجای دنیا که بروم ،اقلیت مطلق ام!...دوستانی هم اینجا پیدا کردم ...یک پیرزن مکزیکی...که تنهاست و از اینکه به خاطراتش گوش می کنم شاد می شود...مسئول کتابخانه ی دانشگاه...چند فعال دانشجویی حزب سوسیال دموکرات آلمان...و همین!...تا به امروز به کلن،دوسلدورف،برلین و آخن سفر کردم...که برلین برایم حال و هوای دیگری داشت...آنجا صدای تاریخ می آمد...دوستان بسیاری آنجا دیدم که دلشان برای سرزمین شان می تپید اما راه بازگشتی نبود...و این تلنگری بود برای من!........کلاسهای دانشگاه ،از دوشنبه شروع می شوند و من می خواهم متعهد بمانم...به راهی که انتخاب کرده ام...شور فراوان و اشتیاق بی حدی احساس می کنم به آموختن و از نو متولد شدن...
بیرون از پنجره ها بر هره ی سیمانی ، لایه ای از پُرز یخ نشسته بود که با هیاهو ی شهر بخار می شد. و باز آفتاب می تابید، و باز برف می آمد، و باز همه پالتو می پوشیدند، و باز برهنه می شدند که پوستشان آفتاب ببیند، و باز روزمره گی در هیاهو ادامه می یافت ، و باز هیچ چیز آرام نمی گرفت .
نگاه غمگین اش را به من دوخت و گفت: نه رفیق، از پشت دیوارهای شیشه ای نمی شود کاری کرد. صدایت را نمی شنوند. مبارزه ات را نمی بینند.اعلامیه هات را نمی خوانند. اصلاً به حسابت نمی آورند. هرچه را بخواهند انتخاب می کنند و در موقع نیاز از هر چیزت سود خودشان را می برند.تک و تنها که در حاشیه ی خیابان راه بروی ، به سیگارت پک بزنی ، و گاهی لک روی کفشت را پاک کنی ، هیچ کاری به کارت ندارند. برو رفیق.. فقط یادت باشد وقتی سوار قطار شهری می شوی بلیت بخری ،وگرنه یکی می آید بالای سرت ، پس گردنت را می گیرد و پرتت می کند بیرون ، شصت یورو جریمه می شوی و آبروت می رود. جلو آنهمه چشم که در ایستگاه ایستاده اند، و جلو آن همه چشم گذران در قطاری که سوار بودی ، چنان خجالت می کشی که خیس عرق می شوی . راه برو. در نرمه آفتاب صبحگاهی خودت را بکش و برسان به جایی که اگر هم نروی هیچ اتفاقی نمی افتد....
پانوشت:27 روز است که در هوای آلمان نفس می کشم....آنچه می بینم،معجونی ست از سفیدی و سیاهی...تا به امروز مدادرنگی هایم خاکستری را کم داشت!...از اینکه مرا به نبردی دوباره و چند باره فرا خوانده اند تا از نو خودم را بسازم ،شادم..اینجا خودم به خودم باید و نباید می گویم!و این را بسیار دوست می دارم!..اینجا وقت زیادی برای خواندن دارم...شب و روزم یا به کتاب خواندن می گذرد یا به پیاده روی های چند ساعته...نوشیدنی های تلخ اینجا را دوست ندارم...از دود و الکل و خوشی های مسکن وار بیزارم...دلتنگی هایم زیادند...اما من مجال بیشتر شدن به آنها نمی دهم...بیشتر زمانم در تنهایی مطلق می گذرد...و هیچ تعجب نمی کنم که در هر کجای دنیا که بروم ،اقلیت مطلق ام!...دوستانی هم اینجا پیدا کردم ...یک پیرزن مکزیکی...که تنهاست و از اینکه به خاطراتش گوش می کنم شاد می شود...مسئول کتابخانه ی دانشگاه...چند فعال دانشجویی حزب سوسیال دموکرات آلمان...و همین!...تا به امروز به کلن،دوسلدورف،برلین و آخن سفر کردم...که برلین برایم حال و هوای دیگری داشت...آنجا صدای تاریخ می آمد...دوستان بسیاری آنجا دیدم که دلشان برای سرزمین شان می تپید اما راه بازگشتی نبود...و این تلنگری بود برای من!........کلاسهای دانشگاه ،از دوشنبه شروع می شوند و من می خواهم متعهد بمانم...به راهی که انتخاب کرده ام...شور فراوان و اشتیاق بی حدی احساس می کنم به آموختن و از نو متولد شدن...

|