۲۰۰۹/۱۱/۱۰

احسان فتاحیان را اعدام نکنید

خبر تکمیلی 2 :امروز صبح احسان فتاحیان اعدام شد.
***
خبر تکمیلی: به گزارش مسوول روابط عمومی سازمان زندان کردستان ، احسان فتاحیان که به دلیل حمل سلاح گرم دستگیر شده بود فردا اعدام نمی شود . ورمرزیار در مورد جرم فتاحیان توضیح داد : فتاحیان در دادگاه شعبه ی اول انقلاب سنندج به جرم حمل اسلحه به مدت 10 سال به زندان محکوم شد و هنگامی که به حکم اعتراض کردند در دادگاه تجدید نظر این حکم به اعدام تبدیل شد .
ورمرزیار درباره ی اعتصاب غذای زندانیان زندان مرکزی سنندج در راستای اعتراض به حکم اعدام فتاحیان گفت : این موارد سری است اما اعتصاب غذا در زندان های ایران یک امر طبیعی است .
_______________
احسان فتاحیان، زندان سیاسی کرد که به «افدام علیه امنیت ملی» و «محاربه از طریق عضویت در گروه های سیاسی مسلح» متهم شده است، قرار است روز چهارشنبه در زندان مرکزی سنندج اعدام شود. بنا به گزارش ها فشار برای اعدام او از سوی مسئولین قوه ی قضائیه در تهران صورت می گیرد. تلاش های وسیعی از سوی فعالین حقوق بشر برای جلوگیری از این اعدام در جریان است. مدافعان حقوق بشر می گویند اعدام فتاحیان می تواند آغاز اعدام های بیشتری در کردستان باشد. سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان و همچنین خانواده ی احسان فتاحیان در نامه های سرگشاده ای به رئیس قوه ی قضائیه خواهان توقف حکم شده اند.

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان:درخواست برای توقف اجرای حکم اعدام احسان فتاحیان

جناب آیت الله سید صادق آملی لاریجانی
با سلام و تحیت
احتراماً به استحضار می‌رسانیم بنا بر اخباری که طی دور روز گذشته در رسانه‌ها منتشر گردیده و مورد تائید وکیل احسان فتاحیان قرار گرفته است، حکم اعدام این زندانی‌ سیاسی کُرد صبح روز چهارشنبه ۲۰ آبان ماه ۱٣٨٨ در زندان سنندج به اجرا گذاشته خواهد شد.
ابلاغ این حکم به احسان فتاحیان و وکیل وی و همچنین انتشار خبر این اعدام قریب الوقوع، علاوه بر آن‌که موجب استیصال و ناراحتی شدید خانواده وی شده، موجی از نگرانی را نیز در بین فعالان حقوق بشر به وجود آورده است.
احسان فتاحیان، ۲٨ ساله، متولد کرمانشاه و ساکن سنندج، بهار سال گذشته در کامیاران دستگیر و از آن زمان در بازداشتگاه اداره اطلاعات شهر سنندج و سپس زندان مرکزی این شهر نگهداری می‌شود. حکم دادگاه بدوی مبنی بر ۱۰ سال حبس در تبعید به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی کشور" از طریق عضویت در احزاب مسلح اپوزیسیون از سوی شعبه‌‌ی اول دادگاه انقلاب سنندج به ریاست قاضی بابایی برای وی‌ صادر گردید. اما در کمال ناباوری پس از بررسی دوباره در شعبه‌ی ۴ دادگاه تجدیدنظر استان کردستان با افزودن اتهام محاربه، این حکم به اعدام تغییر یافت.
این در حالی است که بنا بر ماده ۲۵٨ قانون آیین دادرسی کیفری دادگاه تجدیدنظر نمی‌تواند مجازات تعزیری مقرر در حکم بدوی را تشدید نماید. البته در این ماده مواردی نیز برای افزایش حکم پیش بینی شده که به نظر نمی‌رسد در مورد احسان فتاحیان با توجه به انجام دفاعیات در رد اتهام عنوان شده و عدم اقرار نامبرده موجه بوده باشد.
با این وجود آن‌گونه که گفته شد بنا بر اعلام وکیل احسان فتاحیان صبح روز چهارشنبه ۲۰ آبان ماه ٨٨ به عنوان موعد اجرای حکم اعدام این فعال سیاسی مشخص شده است. لذا با توجه به تائید حکم و ابلاغ زمان اجرای آن به وکیل متهم در حال حاضر مرجعی که امکان توقف اجرای حکم را دارد شما هستید و دستور شما به عنوان رییس قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران می‌تواند از اجرای حکم در موعد مقرر جلوگیری به عمل آورد.
سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان به عنوان نهادی مدنی و مستقل که در مناطق کردنشین ایران در راستای دفاع از حقوق انسان‌ها مشغول به فعالیت است نگرانی شدید خود را از امکان اجرای حکم اعدام برای احسان فتاحیان اعلام می‌دارد و از جنابعالی به عنوان بالاترین مقام قضایی کشور درخواست می‌کند تا با صدور دستور توقف اجرای حکم اعدام برای احسان فتاحیان نسبت به بررسی دوباره پرونده این فعال سیاسی کُرد در دادگاهی عادلانه با رعایت اصول قانونی و انسانی اقدام نمائید تا از این طریق حکم مزبور به طور قطعی لغو گردد.
جناب آقای لاریجانی مطمئناً اقدام سریع و قاطع شما در توقف و لغو حکم اعدام برای این جوان کُرد نشان دهنده حسن نیت و نیز اراده تغییر و اصلاح بر محور عدالت در دستگاه تحت ریاست جنابعالی خواهد بود. همچنین با توقف و لغو حکم اعدام احسان فتاحیان و آن تعداد دیگر از فعالان سیاسی کُرد محکوم به اعدام می‌شود تا نسبت به تغییر در نگاه امنیتی نسبت به کردستان و فعالان کُرد امیدوار بود.

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان
دوشنبه ۲۰ آبان ۱٣٨٨
______________
نامه ی خانواده ی فتاحیان به رییس قوه ی قضاییه

ریاست محترم قوه ی قضاییه
خبرهای مندرج در سایت های اینترنتی و شبکه های ماهواره ای به نقل از وکیل فرزند ما احسان فتاحیان، زندانی سیاسی محکوم به اعدام، حکایت از آن دارد که مقرر شده است حکم اعدام وی روز چهار شنبه ۲۰ آبان ماه اجرا شود.
با نگاهی گذرا به روند رسیدگی به پرونده ی احسان، بر شما آشکار خواهد شد که در حق فرزند ما جفا شده و حکم صادره بیشتر توجیه سیاسی دارد تا حقوقی. جهت اطلاع، احسان فتاحیان تیر ماه سال ٨۷ در شهر کامیاران دستگیر و به اداره ی اطلاعات سنندج منتقل و پس از طی دوران بازجویی به زندان مرکزی این شهر انتقال داده شد. پس از طی مراحل دادگاهی، دادگاه بدوی وی را به اتهام محاربه از طریق اقدام مسلحانه علیه امنیت کشور جمهوری اسلامی ایران به ۱۰ سال حبس همراه با تبعید در شهرستان رامهرمز محکوم کرد. پس از چند روز دادستان عمومی و انقلاب شهرستان کامیاران در اعتراض به قلت مجازات و آقای نصرالله نصری در اعتراض به شدت مجازات، خواهان تجدید نظر در رای صادره شدند.
در فاصله ی اعتراض به حکم صادره تا تشکیل دادگاه تجدید نظر، ماموران اداره ی اطلاعات مجددا احسان را به این اداره منتقل و از وی می خواهند متن دیکته شده ی آن ها را در یک مصاحبه ی تلویزیونی قرائت کند. اما پس از آن که ماموران با رد درخواست خود از سوی احسان مواجه می شوند وی را به حکم اعدام در دادگاه تجدید نظر تهدید می نمایند. سرانجام دادگاه تجدید نظر استان، بدون توجه به استقلال قوه ی قضاییه، حکم ۱۰ سال حبس احسان را به دستور اداره ی اطلاعات به اعدام تبدیل می کند. متاسفانه تمام تلاش های ما و وکیل احسان برای دادرسی مجدد پرونده ی وی ناکام ماند و ندای دادخواهی ما گوش شنوایی نیافت. لذا با این اوصاف از شما تقاضا داریم اجرای حکم احسان را متوقف و شخصا پرونده ی وی را مورد دادرسی قرار دهید. بدون شک نگاه حتی اجمالی شما به پرونده ی احسان، سرنوشت وی را تغییر خواهد داد. با موافقت این درخواست، حق حیات را به احسان و شیرینی زندگی را به کانون خانوادگی ما بازگردانید.

خانواده ی احسان فتاحیان
________________
رنجنامه احسان فتاحیان، زندانی سیاسی در آستانه اعدام

احسان فتاحیان زندانی سیاسی محکوم به اعدام در روز چهارشنبه اعدام خواهد شد نامبرده طی رنجنامه ای وضعیت خود را چنین شرح میدهد:

واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.

هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که " تاوان " دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟
در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : " من پیشمرگه ی کومله شدم " , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار " آنان " دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......
بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/٨۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵٨ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.
البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!
قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......
حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگییک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه " مسئله " ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.
اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".

احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج
۱۷/٨/۱٣٨٨

لینک های مربوطه »

۲۰۰۹/۱۱/۵

سیزده آبان به روایت ما

ـ درد اونیه که دیگه نه دستت رو حس می کنی، نه پات رو، نه هیچی رو. دیگه هیچی رو.
یکی از ما، برنگشت.

ماندانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مادرم رفته بود بود بیرون امروز. گویا توی مترو نزدیک‌های هفت تیر مردم شعار می‌دادند : " نترسید نترسید ما همه با هم هستیم." مادر گفت : "من نمی‌ترسیدم برای خودم. ولی راستش را بخواهی برای جوان‌ها خیلی می ترسم . دست خودم نیست. می‌ترسم. یاد شصت و هفت می‌افتم. آیدا ما چه نسلی هستیم که شاهد دو انقلاب و یک جنگ و کلی قتل عام بوده‌ایم؟ برای یک‌بار زندگی خیلی زیاد است." من جوابی برای مادرم ندارم.

آیدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی خندیدیم ، آن‌قدر خندیدیم که یادم بره قد خر ترسیده بودم، همون اول کار یارو با اسپری فلفل زد تو چشم رابی، فقط می‌گفت دارم می‌سوزم، از ترس حلقم خشک شده بود، بعد اومدیم بریم سمت بالای میدون که گیر افتادیم جلوی کرکره‌های یک مغازه بسته، داشتن می‌زدن ، من فقط می‌گفتم نزنین، نزنین تو چشمش اسپری زدن، اونا هم می‌زدن، زن و دختر و پیر و جوون ... چه‌قدر ترسیده بودم خوبه؟ خیلی ... بعد باتوم‌ها رسید به من، یکی رو بازوی راست، یکی پشت کمر، یکی به پا، پشت هم ... اون وقت آن‌قدر درد نداشت، پیچیدیم تو کوچه، یکی با لگد گذاشت تو کمرم، قبلش ولی حواسم بود یکی با لگد زد تو کمر رابی ...

بعدش خیلی خندیدیم، تمام مدتی که از این کوچه می‌رفتیم اون کوچه از این خیابون به اون خیابون من چرت و پرت می‌گفتم که بخندیم که یادم بره چه‌قدر ترسیده بودم و چه‌قدر پر از نفرتم ...

رکسانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی آن هم‌همه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم‌شان ... یک نفر از این لباس شخصی‌ها بود که شروع کرد به کتک‌زدن ... پسره می‌خواست فرار کند ... مردم هو می‌کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد. تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی‌خورد ... با تمام قوا جیغ می‌کشیدم ... جیغ می‌کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه‌ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می‌لرزیدم و داد می‌کشیدم دیدم ... دیدم که چه‌طور یارو توی تک‌تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می‌گشت و نمی‌یافت ... نمی‌یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می‌کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست‌ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می‌زد ، می‌کشیدمش باز می‌دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی‌هوش است ...
وحشی شدند ... افتادند به جان‌مان اما یک چیزی در من سبک‌سرانه می‌خندید، شاد بود ... آن‌قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می‌گردم موتوری‌هاشان رسیدند به‌مان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری‌ها دنبال‌مان گاز می‌دادند داشتم مقنعه‌ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می‌کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره‌ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن‌ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم، با دوربین‌هاشان فیلم‌مان را گرفتند، کتک‌مان زدند، چند نفر را بردند، عربده زدند، وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ...

پی‌نوشت :
به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه‌ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می‌خورد یکی از حسرت‌هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم ...

مرجان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز زیاد دیدم مردم را که در همان حال که شعار می‌دادند یا فرار می‌کردند از دست گاردی‌ها، در همان وضعیت داشتند می‌خندیدند. طوری که آدم شک می‌کرد آن‌ها دارند مبارزه می‌کنند یا تفریح دسته‌جمعی! نه این‌که خشم یا حتی نفرت در کار نباشد، نه، ولی آن‌قدر هست که اگر کوچک‌ترین بهانه‌ای برای خنده و شوخی به دست بیاید، لب‌ها همه خندان می‌شود. نوعی اعتماد به نفس جمعی شاید ...

در خیابان ولی‌عصر کمی بالاتر از تقاطع زرتشت، در یکی از آن فراوان نقاطی که عده‌ای از مردم جمع شده بودند و رفته بودند لابه‌لای ماشین‌ها شعار می‌دادند، و ماشین‌ها هم به نشانه‌ی هم‌راهی، صدای بوق‌شان بلند بود، یک آقای سپیدموی جاافتاده رفت حاشیه‌ی پیاده‌رو و شروع کرد مثل ره‌بر ارکستر بوق ماشین‌ها، به‌ره‌بری هم‌نوایی بوق‌ها. خیلی باکلاس. و مردم هم برایش ابراز احساسات کردند حسابی ... یکی دو دقیقه بعد هم اتوبوس شرکت واحد از همین نقطه داشت آرام آرام در ترافیک جلو می‌رفت و در اتوبوس هم مردم و به خصوص خانم‌های نیمه‌ی عقب اتوبوس با جدیت دست می‌زدند و شعار می‌دادند. و مردمی هم که در پیاده رو ایستاده بودند، برای اتوبوس سواران شادان علامت وی نشون می‌دادند ...

خیلی‌ها این سیزده آبان باتوم خوردند، یا گاز اشک‌آور استنشاق کردند، یا حتی خودشان یا نزدیکان‌شان دست‌گیر شدند. ولی این همه نمی‌تواند باعث شود این امید یا سرور جمعی را که به وضوح در میان اهالی جنبش سبز (بخوانید مردم) دیدم از یاد ببرم.

مریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمین بازی ابتدای خیابان ویلای جنوبی، ضلع غربی.
احتراما٬ در خاطره‌ام، باز هم بشو همان زمین بازی که توش پسرهای نوجوان جوش‌جوشی و گاهی تک و توک دخترهای ریزاندام، با قیافه‌های غمگین و پسرانه بسکتبال بازی می‌کنند.
نه یک محوطه‌ی کوچک سیمانی، که دور تا دورش را فنس کشیده‌اند و جان می‌دهد برای این که چند نفر، بریزند سر جوانکی نحیف و دست‌هاشان یک لحظه بی‌کار نماند از زدن و زدن و باز هم زدن.
نه جایی که زنی ایستاده کنار فنس‌ها و اندازه‌ی تمام قلبش، اندازه‌ی فاصله‌ی بی‌نهایت این فنس‌های نازک، میان او و آن پسر، اشک می‌ریزد.
نه جایی که زنی دیگر را دارند می‌کشند و می‌برند، چون داد زده که رها کنند پسرک را، این جور بی‌رحم نزنندش.

با تشکر

آذین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ولی هنگامه‌ای بود حقیقتن. جمعیت که اوّلش ساکن بود؛ یک‌عدّه داد می‌زدند، یک‌عدّه غُر می‌زدند، یک‌عدّه هم بی‌خودی می‌خندیدند که لابُد نترسند. بعد آن‌ها که جلو جلو بودند، داد و بیداد کردند و کشیدند عقب و تا بجنبیم یک جمعیت عظیمی داشت این‌ور و آن‌ور می‌شد. این‌وسط یکی خوش‌مزگی کرد و گفت موج مکزیکیِ ناخواسته همین است دیگر. حالا همه خندیدند. با صدای بلند خندیدند. بعد کف زدند. از آن کف‌های یا حسین، میرحسینی.

ولی هنگامه‌ای بود حقیقتن و من یک عذرخواهی بده‌کارم به همه‌ی دهه‌ی شصتی‌هایی که شجاع‌تر از بقیه، نترس‌تر از بقیه، آن جلو بودند. من معذرت می‌خواهم ازشان رسمن

و چه روزی بود امروز.

سرم درد می‌کند هنوز. پایم هم که چلاق بود و چلاق‌تر شد شُکرِ خدا.

ولی چه هنگامه‌ای بود و چه‌قدر حالم خوب است، با این‌که سرم درد می‌کند هنوز.

آزرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پدرم را تصادفن توی هفت تیر دیدم. برای این‌که نروم قول داده بود که نرود. حالا ما هر دو روبه‌روی هم بودیم و نمی‌دانستیم که اول کدام‌مان زیر قول‌مان زده‌ایم. اشک آور هم باعث نشد من جلویش سیگار بکشم. یک تکه روزنامه پیدا کردم و آتش زدم. سیگار یا روزنامه؛ چه فرقی می‌کند؟ پدرم می‌گوید پشت کروبی بودیم و می‌رفتیم سمت هفت تیر که زیر پل تخت طاووس اشک‌آور زدند. یکی از اشک‌آورها صاف آمد توی عمامه‌ی کروبی. خبرها می‌گویند اشک‌آور خورده است به محافظش اما. خودش یا محافظش؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید گاردی‌ها گرفتند و بردندش. گاردی‌ها! چه بازی غریبی دارند این تشابهات اسمی! خبرها می‌گویند محافظانش کروبی را از صحنه برده‌اند بیرون. گاردی‌ها یا محافظان؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید تو راست می‌گفتی؛ کاش من هم به کروبی رای داده بودم. می‌خندم و می‌گویم میرحسین یا شیخ؛ چه فرقی می کند؟ توی دلم می گویم خوشا به سعادت این مرد، کروبی، که این چنین خوش‌نام می‌ماند در تاریخ. مگر چند نفر در هر صدسال از فرصت‌های تاریخی‌شان این‌قدر درست استفاده می‌کنند؟

ترسا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهجت جون، حالا اگه بگیرن‌مون قرص‌هامون رو نیوردیم که
پیرزنه به اون یکی می‌گفت

لیتیوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ ان‌قدر زدن، ان‌قدر کله شیکوندن، ان‌قدر دس‌بند زدن کردن تو ماشین بردن، ان‌قددددددددرررررررررررر اشک‌آور زدن، ان‌قدددددددددددددددددددددددددرررررررررررررر هار بودن که من هم در عملیات سطل‌آشغال آتیش‌زنی و آجرکف‌خیابون‌پخش‌کنی و سنگ‌پرت‌کنی شرکت کردم ... جنگ بود به‌قرآن، جنگ واقعنی

ـ یه پسر ریغوی خونی‌ای رو یه دونه از این بسیجی‌های رضازاده‌طور داشت می‌کشید رو زمین ببره مغولستان خارجی، بعد یه پسر ریغوی دیگه‌ای با حجم عظیمی تخم، به سبک بروسلی جفت پا رفت تو گردن و کتف بسیجی‌ئه، مادرش رو فیلان فی‌الواقع ... بعد جفت ریغوها فرار کردن

خیلی حال داد.

ـ سر حافظ 50 متر جلوتر از خط مقدم بود.

نگار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ تو خیابون سنائی تازه از گاز اشک‌آور و باتوم فرار کرده بودیم که یه قیافه‌ی آشنا دیدم. هی برگشتم نگاهش کردم، هی یادم نیومد کیه، الان دو زاریم افتاد که اصغر فرهادی بوده.

ـ من همین الان برگشتم. هفت تیر عین روز 30 خرداد بود. افتضاح به قصد کشت می‌زدن و لباس‌شخصی‌ها با قمه حمله می‌کردن موقع دست‌گیری بچه‌ها. جلوی چشم‌های خود من چند نفر و بردن یکی‌شونو سوار پژو کردن نشستن دورش رو سرش کیسه کشیدن. چند نفرو که گرفتن داد می‌زدیم ولش کن یه بار یکی‌شون اومد تو صورتم گفت خفه شو یه بار یکی دیگه‌شون حمله ور شد طرفم با کابل کوبید تو کمرم. اولش نفسم گرفت بعد فکر کردم درد نداشت اصلن. درد نداشت ترسم بیش‌تر از قبل ریخت. پسرِ آزاد شد اما. نگران مامانمم موبایلش هیچ جور نمی گیره.

ـ می‌دونی چی آتیشم می‌زنه هر وقت از تجمع‌های این مدلی می‌آم . این که جلوت می‌زنن، به قصد کشت می‌زنن و تو نمی‌دونی باید چی کار کنی. می‌ری طرف‌شون بدتر می‌زننت. می‌دون پشت سر چهار تا جوون که دارن فرار می‌کنن، تو هم می‌دوی پشت سرشون داد می‌زنی ولش کن، اما این تنها کاریه که می‌تونی بکنی، چون تو نه هفت تیر داری، نه قمه، نه چوب، فقط یه دست بند سبز داری.

سولماز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ وقتی من داشتم برمی‌گشتم، یه عده گاردی و لباس شخصی خیمه زده بودن جلوی خوابگاه پسران توی به آفرین. شلیک هم می‌کردن تو کوچه. زدن بیش‌تر شیشه‌های خوابگاه رو با سنگ شکوندن، چون بچه‌ها از بالا به حمایت از مردم وسیله‌هاشون رو پرت می‌کردن سر گاردی و لباس شخصیا.

ـ می زدن، به قصد کشت. به هیچ کس هم رحم نمی کردن. همین‌جور هم الکی می‌گرفتن، هرکی دم دست‌شون بود.

ـ سر به آفرین، غوغا بود، خون بود که از سر و صورت بچه‌ها می‌ریخت، صدای سرفه بود از سیگار و اشک آور، صدای شلیک بود و موج سنگ‌های پران از هردو طرف

ـ هنوز تو هفت تیر بودیم، هنوز به‌مون حمله نکرده بودن، هنوز زیر پل عابر بودیم، دختره تنهایی داشت بلند می خوند (داد می زد): از خون جوانان وطن، لاااااااااااله دمیده. صداش می‌لرزید از بغض، دستم منم وقتی داشت شماره بچه هارو می گرفت. بعد از زیر پل که اومدیم بیرون، حمله که کردن، گریه می‌کرد فقط. هیچی نمی‌خوند.

ـ جلوی هتل مروارید، خانومه داد می‌زد، ضجه می‌زد، داشتن می‌کشوندنش، زن‌ها شروع کردن ولش کن ولش کن. یکی داد می‌زد مامان نداشت، بردنش، بردنش!

ـ این‌بار خودشون ماسک زده بودن، ماسک ضد گاز. از اینا که وقتی شیمیایی می‌زنن باید بپوشی.

ـ نفر اول افتاد، نفر دوم افتاد، من افتادم و فقط حس کردم رضا داره منو می‌کشه از زیر دست و پا نجاتم بده. همه که ازمون رد شدن (من اون زیر وسط درد و فشار، تصویر بچه خرگوش رابین هود زیر دست و پای دیگرون رو داشتم و نیشم باز شده بود:ی) من موندم و رضا و برادران مسلح که می‌زدن و فحش می‌دادن و لنگه کفش من که با بندهای صورتیش افتاده بود وسط کوچه. داد زد گم شو، داد زدم کفش منو پس بدین، بعد اشاره کردم به بسیجی که کفش رو داشت می‌برد. کفشم رو گرفتم، دویدیم تو خونه‌ای که درش رو برامون باز کرده بود و صدای نعره موتورسوارها ازمون رد شد. بعد تازه فهمیدم ای وای مچم! کیست دستم ترکیده، و دیگه لازم نیست عملش کنم، ولی ساقط شده فعلن طفلی!

ـ ما داد می زدیم، سفارت روسیه لانه‌ی جاسوسیه.
برگشتنی شنیدم کثافتا که می‌رفتن جلو خوابگاه می‌گفت لانه‌ی جاسوسی جدیده. بریم اون‌جا!
کثافتا، کثافتا

ـ باز هم سر به آفرین: بچه‌ها تو کوچه سنگر گرفته بودن (پشت چی؟ هیچ‌چی!) یه ماشین به سرعت پیچید تو کوچه، سنگ و چوب بود که رو شیشه‌اش فرو می‌اومد، از طرف بچه‌ها. بسیجی‌ها دوره‌ش کردن. گیر کرده بود. چندتا از پسرهای خودی اومدن جلو، شدن سپر ماشین. توش دوتا آخوند بود. داد زدن نزنیدشون، بذارید رد شن، بچه ها سنگ نزدن دیگه. ماشین دنده عقب گرفت، پسر خودی داشت به راننده کمک می‌کرد، به راننده با قیافه سنگی خیره به جلو کمک می‌کرد. ما ها سنگ نزدیم، اونا هم سنگ نزدن، برای چند ثانیه‌ای که به دقیقه نکشید. ماشین که رفت ولی اول اونا شروع کردن، سنگ پرونی‌شون رو

ـ اتوبوسه پر بود از پسر مدرسه‌ای با پرچم ایران، تک و توک توشون به‌مون داد می‌زدن مرگ بر منافق، هومون می کردن. اون وسط، دقیقن همون‌جا که می‌شه مرز بخش زنونه و مردونه، پنجره‌ش باز بود و یه پسره یواشکی بهمون V نشون می‌داد.

ـ مثلن فرار کرده بودیم جلوی اون ساختمونه سر حافظ. بچه‌های اورژانس هم کلن اون‌جا مستقر بودن واسه کمک. دست دختره رو با باند معمولی و مقوا آتل بسته بودن. کنار ساختمون اشک‌آور زدن، باد آورد پیش ما، به‌مون حمله کردن ماسک‌دارهای باتوم‌به‌دست و زدن، ما مثلن پناه گرفته هارو. اورژانسیا دو سه تا بودن، دستاشون رو دادن به هم، جلو ما وایسادن، که اینا مریضن، بذارید برید! دختر زخمیه گریه می‌کرد، می‌ترسید بره. می‌گفت دستم این‌جوریه، ببینن می‌گیرن، می‌برنم. مثه جوجه خیس می‌لرزید تا رسوندیمش یه جای امن که سوار ماشین بشه بره.

ـ سیگار به سیگار داشتیم می‌گرفتیم، همین‌جوری هی فوت می‌کردیم تو چش و چال هم! آقاهه پیر بود، سیگارم تموم شده بود. دستمال کاغذیش رو آتیش زدم، دعایی کردا همه رو، همه‌مون رو.
به خدا این دعاها یه روز باید جواب بده، یه روز ِ زود! یه روز جواب می‌ده!

ـ از شرکت رفتنی بچه‌ها باهامون روبوسی کردن، بغل‌مون کردن، حلالیت خواستیم:ی فحش‌مون دادن:ی
بعد یه جوری بغل‌مون می‌کردن، می‌گفتن مواظب باشید که به شوخی گفتم الآن حس لحظه‌های قبل از عملیات دارم ها، انگار داریم می‌ریم عملیات، خط مقدم، کربلای 5! چه می‌دونستم راستکی می‌شه این‌قدر؟!

ـ خانومای چادری باتوم زنونه به دست. یعنی باتوم‌شون سایز زنونه بود، چون مال مردا گنده‌تر بود!
بعد من تاحالا ندیده بودم‌شون این خانوما رو، تا امروز!

ئه‌سرین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

١- قائم مقام نرسیده به هفت تیر: دور هم جمع می‌شویم. هنوز دخترهای خوشگل میان جمع را درست و حسابی رصد نکرده‌ام که یک بخیل خیرندیده‌ای اشک‌آور را استاد می‌کند. چپ و راست همه سیگار روشن می‌کنند. آقا جان اشک‌آور می‌زنی بعد توقع داری ملت سیگاری نشود؟غلط نکنم بعدها می‌فهمیم دم واردکنندگان اشک‌آور و واردکنندگان سیگار به‌هم جایی گره خورده. کجا؟ من چه می‌دانم. حتمن توی شرکت مخابرات ... اصلن به من چه!

٢- قائم مقام نرسیده به میدان شعاع: من بدو، آهو بدو، من بدو، آهو بدو ... البته لازم به توضیح است آهوی فوق‌الذکر یک نره‌خر کریه‌المنظر عربده‌کشی بود که شی دراز کلفتی را هم در دست داشت و آن را به طرزی تحریک‌آمیز می‌چرخاند. من اگر می دانستم چرا غیرت دینی برخی حضرات فقط در باتوم متجلی می‌شود، شب سر آسوده به بالین می‌گذاشتم. خواستم بایستم از طرف بپرسم اتفاقن حسابی نور معنویت کهریزک هم در جبینش می‌درخشید و متخصص امور بالینی به نظر می‌رسید. اما غیرت طویلش مانع شد ... اصلن به من چه!

٣- میدان شعاع: نه جان من تست کنید. باراک حسین اوباما، یا با اونا یا با ما ... بعد این قر دارد، بعد آدم وسط اغتشاش مشت گره کرده به سوی آسمان، فریاد خشم یک ملت علیه قرن‌ها استبداد و این‌ها؛ ناگهان قر در او فوران کرده و مشغول رقصیدن می‌شود، بعد حیثیت آدم می‌رود. همین کارها را می‌کنید به آدم می‌گویند سوسول دیگه. شعار باید روح رزمی در آدم ایجاد کند نه قر بزمی. کسی گوش نمی‌کند که ... اصلن به من چه!

۴- تخت طاووس سر میرزای شیرازی، شاید هم ته میرزای شیرازی: یک آقای ریشویی از میدان شعاع تا آن‌جا دنبال ما آمده، دویدیم، دوید. ایستادیم، ایستاد. اولش فکر کردم روشن‌فکری چیزی است و چشمش مرا گرفته و رویش نمی‌شود شماره بدهد، بعد دیدم نه جاسوس، مرا به عنوان ره‌بر اغتشاش شناسایی کرده و می‌خواهد ترتیب‌مان را بدهد. رفتم توی یک خیابان فرعی گفتم اگر باز هم دنبالم آمد از حریم حرمتم دفاع کنم. رفتم، آمد، خفتش کردم مثل یوزپلنگ، مشت اول را نزده گفت به خدا من نیتم خیره، از دوستام جدا شدم گفتم هم‌راه شما بیام. یه دفعه قبلن تو کافی شاپ فلان، میز بغلی شما نشسته بودم. خواستم بغرم که یارو هیشکی وسط کافی شاپ نمی‌تونه تو بغل من بشینه، فکر کردم وسط این هاگیر واگیر چه کاریه ... اصلن به من چه!

۵- قائم مقام پایین عباس آباد: سر کوچه یک اتوبوس در ترافیک مانده و ملت دارند توی اتوبوس شعار می دهند. نصف حواس‌مان به اتوبوس است، نصف بقیه به عابرین، الله مع الصابرین! چند فقره اغتشاشگر مونث می‌آیند رد می‌شوند، همین‌طور بی‌جهت از مغزم می‌گذرد یک وقتی مادرها برای پسران‌شان در حمام زنانه دختر پسند می‌کردند، یک وقت هایی در سونا و استخر، حالا باید مادران را به صفوف اغتشاشگران هدایت کرد و جنبش نرم‌افزاری زن پسرم می شی یا نه، را راه اندازی نمود. جان؟ مغزم مرد سالار و متحجر و آنتی فمنیست است؟ بد کردم دنبال حل مشکل ازدواج جوانان بودم؟ ... اصلن به من چه!

پی نوشت: این همه مزخرف نوشتم تا تلخی امروز یادم برود، نمی‌شود، نرفت. یکی از بچه‌ها هنوز برنگشته شرکت. دوست دیگری هنوز نرفته خانه ... دل‌نگرانم، می‌دانستم امروز نمی‌گذارند مثل روز قدس دور هم جمع شویم، می‌دانستم شمشیر را از رو بسته اند اما ... اما دلم نمی‌خواهد تسلیم تلخی شویم، روز سختی بود که بود ... اصلن به من چه!


ـ هم کارمان برنگشته ... دوستم هم ... عصبی و بی‌قرارم. موبایل آنتن نمی‌دهد. مادر هم‌کارمان پنج دقیقه یک‌بار زنگ می‌زند سراغـش را می گیرد. مرتب زنگ می‌زنم به دوستم جواب نمی‌دهد ... هزار لعنت خدا بر صدر تا ذیل‌تان که گرفتار این روزها کردیدمان. نفرت می‌کارید و دیر یا زود توفان خشم درو خواهید کرد ... تا آن روز فقط چه خون دل ها که باید بخوریم ... چه خون دل ها

ـ ص دختر لاغر اندام کوچولوی مهربانی‌ست. ان‌قدر ریزنقش است که من توی شرکت صدایش می کنم دخترم، او هم به من می گوید پدر جان. صبح با ما آمد. آخرین بار که میان جمعیت دیدمش، داشت کیت‌کت می‌خورد. در اولین موج حمله گمش کردم. همه تقریبن هم‌دیگر را گم کردیم، هر کس دوید یک طرف. دیگر ندیدمش تا برگشتیم شرکت. ص نیامده بود. موبایلش در دست‌رس نبود. مادرش را به هر ترفندی که می‌شد آرام کردیم و دیگر داشتیم مطمئن می‌شدیم که بلایی سرش آمده که آمد ... کتک خورده و ویران!

داشته بر می‌گشته شرکت. با همان یورش اول حضرات از ادامه ماجرا منصرف شده، اما سر خیابان مشاهیر سه نفر می‌آیند سراغش. می‌گویند دیده‌اند که میان جمعیت بوده، کتکش می‌زنند، با باتوم. لنگ می‌زند و روی ساعدش خون‌مردگی بزرگی عیان است. سومی قوی‌هیکل‌ترین‌شان بوده، با یک دست ص را نگه می‌دارد و با دست دیگر چند بار محکم مشت می‌کوبد به دهانش ... لب‌هایش هنوز متورم است. بعد رهایش می‌کنند و به تمسخر می‌گویند دفعه دیگر که خواسته بیاید تظاهرات، یاد مزه‌ی این مشت‌ها بیفتد ... ان‌قدر حال ص زار بوده، که کسی می‌بردش خانه، تا هم اوضاع آرام شود و هم سر و وضع ص مرتب.
از آن وقت، من فقط دارم با خودم فکر می‌کنم این بی‌شرف‌ها را وقتی مثل سگ هار به جان مردم نمی‌اندازید، کجا نگه می‌دارید؟ جدی هم‌دیگر را نمی‌درند؟ نمی‌ترسید روزی شما را هم تکه پاره کنند؟ می‌ترسم برای‌تان. سگ هار باید گاز بگیرد تا آرام شود، ما که همیشه نیستیم، نوبت شما کی می‌شود که گزیده شوید؟

تلخ مثل عسل
______________
پانوشت:وقتی مشغول وبگردی بودم این روایتهای نازنین را پیدا کردم... چه ازدحام آشنایی از واژه ها...دوستش داشتم ...خیلی.

۲۰۰۹/۱۱/۴

پاره ای آفتاب

قرار بود که هر کسی که به جستجوی رویایش رفت رنج نکشد...قرار بود خود رویا بس باشد برای ادامه ی راه...اما از آنجا که قرارهایمان همیشه بی قرارند ... غبار رنج می نشیند روی لحظه هایم... سیزده آبان بود امروز... کابوس می دیدم دیشب... کابوس آتشی که آن سرزمین را محاصره می کند و زمین از آب خالی می شود ... و من ناباورانه شاهد سوختن همه هستی ام هستم... نزدیک صبح بود... چهار صبح...باران نم نم می بارید ...پنجره را باز کردم ..خنکای سپیده دم شیرجه زد توی اتاق ... و من بهترین آرزوهایم را از پنجره قاصدکی کردم تا برسد به آن دور دور ها...
و فکر کردم با خودم که از این دور دور ها همه ی رنج ها بزرگترند و ترسناک تر... و این با آن تصویری که از هواپیمای تبعید در ذهنم هست متفاوت است... آن بالا همه چیز کوچک بود ... حتی شب تهران که همیشه بزرگ است!
و فکر کردم که امروز مردم کوچه ها را قرق می کنند ... و دانشجویان دانشگاه ها را... و دوباره کوچه سبز می شود و این سبز شدن چه حادثه ی خجسته ای ست...
هفت ساعت به خبر خواندن و انتشارشان گذشت... هفت ساعت خیره ماندم به صفحه ی مانیتور و اشک هایم باز ریخت روی این زمینِ بیگانه... هفت ساعت درست جلوی چشمانم تصاویر ملتهب از ایران مخابره می شد و من قلب مچاله شده ام را در دستانم می فشردم...هفت ساعت ..
می روم به دانشگاه... کلاس را تعطیل نمی کنم .. قول داده ام به خودم ... روبان سبز ... روبان سرخ... از آرامش سگی فضای دانشگاه مشمئز می شوم...می رویم که کیفیت را کنترل کنیم... مهندس ایم ناسلامتی... می رویم که اقتصاد و کیفیت را به هم بدوزیم...
دوباره خانه ام... باز خبر می خوانم ... باز خیره مانده ام به مانیتور...
کوهیار را اخراج کرده اند... علی اکبر تعلیق خورده است... تارا و محسن آواره ی اداره ی پیگیری اند... سروش و مهدی و کیوان با حکم حبس تعزیری ... علی و نفیسه و محمد را هم امروز بازداشت کردند...
هر چه می گردم نشانِ زندگی نمی بینم در خبرها...
نگران می شوم ...نگران...
و مهر آفرین می گوید که نمی داند "کوکب هدایت" از کدام گوشه و کی در می آید...
و من هم پرسه می زنم در کوچه های سرگردانی....

پانوشت : پاره ای آفتاب اگر بود، صورتی ها را می رویاند...سرمایی در درون می گذرد.

اعتراضات مردمی در روز سیزده آبان / به همراه فیلم و عکس

به‌رغم هشدار نیروهای امنیتی، تظاهرات روز سیزده آبان، بار دیگر به صحنه اعتراض‌های مردمی به حوادث و شرایط پس از انتخابات ریاست جمهوری بدل شد.گزارش‌ها از تهران همچنین حاکی از اختلال در شبکه تلفن همراه در مناطق مرکزی تهران است.گزارش های رسیده از تهران از درگیری شدید نیروی انتظامی و لباس شخصی ها با مردم در نقاط مختلف شهر حکایت دارد. این در حالی است که مراسم دولتی 13 آبان ساعاتی پیش به اتمام رسیده است.خبرنگاران جرس از درگیری مقابل خوابگاه دانشجویان پلی تکنیک خیابان به آفرین؛ کریمخان بین ولیعصر و خیابان حافظ خبر داده و اوضاع را در میدان هفت تیر، خیابان کریمخان و میدان ولیعصر بسیار متشنج گزارش کرده اند.این گزارش می افزاید با تشدید درگیری ها، مردم به سمت میدان ونک در حال حرکت هستند.از سوی دیگر محمد تقی کروبی پسر مهدی کروبی خبر ضرب و شتم پدرش در مراسم امروز را مورد تایید قرار داده و گفته است که نیروهای انتظامی مستقیم به سوی مهدی کروبی گاز اشک آور شلیک کرده اند. او برخورد صورت گرفته با مهدی کروبی در مراسم امروز را تلاش برای ترور وی عنوان کرده و گفته است حاکمیت مسول چنین اتفاقی است.خبر دیگر از ضرب و شتم دکتر حبیب الله پیمان و همسرش مرضیه مرتاضی حکایت دارد. شاهدان عینی ضرب و شتم دکتر پیمان را شدید گزارش کرده اند.
لینک های مربوطه :
فیلم های رسیده :







۲۰۰۹/۱۱/۳

سیزده آبان

از سیزده آبان مینی بوس های آبی رنگ مدرسه را به یاد می آورم و این تاریخ مکرر هر ساله را که می رفت و می رساند ما را به خیابان طالقانی... هر سال سیزده آبان صبحگاه های مدرسه طولانی تر بود و شیطنت هایمان سر صف بیشتر و فریاد های خانم ناظم رساتر که در صف گوش کن خانمم!
هر سال سیزده آبان روزی بود نه از آن دانش آموزان ... روزی بود که کمتر درس می خواندیم و همه رسانه ها بسیج می شدند که ربط ما و این روز را تصویر کنند و عجیب که هیچ کس نمی توانست ما را و این روز را به هم برساند...
سیزده آبان مرا به یاد پرچم های آتش گرفته می اندازد و بوی سوختگی و دودش که می رفت تا آسمان ... و اجبار خانوم ناظم برای آنکه پرچم آمریکا را لگد مال کنیم...
سیزده آبان مرا به یاد مقاومت کودکانه ی مان می اندازد که گفتیم : پرچم کشور ها برای لگد مال کردن نیست... حساب دولت و ملت از هم جداست... و تنبیه شدن دسته جمعی مان به خاطر سر پیچی ...
سیزده آبان مرا به یاد نمازخانه می اندازد و بوی جوراب و سخنرانی های خواب آور مدیر مدرسه مان ... و خاطرات اش از تسخیر لانه ی جاسوسی...
از آن روزها روز دانش آموزی را به یاد می آورم که مصادره شده بود و به ریش دانش آموزان می خندید...
روزها گذشتند... بچه ها بزرگ شدند ... مینی بوس های آبی نبودند دیگر ... دیگر نمی شد همه را توی صف ، صامت نگه داشت... روزگار دروغ گویی های بی هزینه به سر آمد و نسلی سر بر آورد که به دنبال چراهایش به دنیا آمده است... نسلی که تمام تار و پود پوسیده ی این پرده ها را کنار می زند،و به پرسش می کشاند این فضای رخوت ناک را...
سیزده آبان امسال رنگ و بویی دیگر دارد... نبودن های این روزهایم را هم غمگین می شوم و هم شرمسار... دلم همان مینی بوس آبی را می خواهد و هم نسلانم را ... که سرود بخوانیم با هم :
پر فروغ و روشن / اختر تابان / در فضای میهن / سیزده آبان....
فوج سرخ دانش / هر سو شتابان /لاله گون ز خونش /کوچه خیابان /سیزده آبان
توده ی محصل / در کلاس سنگر / مشق خون کند
با سلاح عزمش / دشمن ستمگر / سرنگون کند
خوانده تا محصل / در کتاب توده /درس انقلاب
از دل و ز چشم دشمنان ربوده / او قرار و خواب
استوار و محکم / آتشین و سوزان / سرخ و رهنورد / متحد مصمم /ارتش جوانان
عازم نبرد / سرفراز و سرکش/ جنگی و دلاور/ پر دل و شجاع
یار هر ستمکش / دشمن ستمگر / خصم ارتجاع
پر فروغ و روشن / اختر تابان / در فضای میهن / سیزده آبان....
فوج سرخ دانش / هر سو شتابان /لاله گون ز خونش /کوچه خیابان /سیزده آبان

سیزده آبان امسال میعادی ست برای فرزندان همه ی آرمانخواهان ، که عصاره ی جانشان را در پیکره ی انقلاب ریختند اما آرمانشان ابزار تاخت و تاز اقتدار گرایان شد و انقلابشان به یغما رفت... سیزده آبان امسال روز دانش آموزانی ست که از تاریخ شان آموخته اند و برای باز پس گیری آرمانهای خود و پدرانشان آرام و صبور و آگاه به میدان می آیند.

قطعنامه ی سبزهای آلمان : همبستگی با مردم ایران

در تاریخ ۲۴ و ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹، کنگره حزب سبزهای آلمان در شهر روستوک برگزار گردید.
این کنگره اقدام به تصویب قطعنامه‌ای در مورد ایران و وضعیت نگران کننده‌ی حقوق بشر در این کشور نمود. حزب سبزها در این قطعنامه، سیاست‌های دولت آلمان و اتحادیه‌ی اروپا در قبال ایران را مورد انتقاد شدید قرار داده و ضمن تاکید بر مخالفت با اتمی شدن رژیم اسلامی، هشدار داده که موضوع نقض گسترده‌ی حقوق بشر در ایران نباید تحت‌الشعاع مسئله‌ی هسته‌ای این کشور قرار گیرد.
ترجمه‌ی متن کامل قطعنامه، به این شرح است:

اتحاد ۹۰/ حزب سبزها
سی و یکمین کنگره‌ی سراسری
۲۴ تا ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹
قطعنامه
همبستگی با مردم ایران ـ دفاع از حقوق بشر ـ حمایت از مبارزات مسالمت آمیز

مردم ایران طی انتخابات ۱۲ ژوئن ۲۰۰۹ (۲۲ خرداد ۱٣٨٨) مورد فریب واقع شدند. این فریب انتخاباتی موجب شد تا میلیون‌ها ‌زن و مرد ایرانی در تهران و سایر شهرهای ایران به خیابان بیایند. پاسخ محمود احمدی‌نژاد به اعتراضاتِ مسالمت‌آمیز مردم، سرکوب خونین بود تا با ایجاد ترس و وحشت، از ادامه‌ی این اعتراضات پیش‌گیری نماید. معترضین کتک خوردند، با ممنوعیت شغلی روبرو گشتند، دستگیر و شکنجه شدند، مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند و حتا به قتل رسیدند. وضعیت حقوق بشر که پیش از آن نیز در ایران فاجعه‌بار بود، طی ماه‌های گذشته به صورتی دراماتیک رو به وخامت هرچه بیشتر نهاد. تلاش‌گران حقوق بشر، کوشندگان حقوق زنان، هموسکسوئل‌ها و وابستگان به اقلیت‌های مذهبی از جمله بهائیان به شدت مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند.
احمدی‌نژاد برآن است تا با سرکوب و خشونت، هرگونه مقاومتی را درهم بشکند. طی هفته گذشته، نخستین احکام اعدام علیه شرکت‌کنندگان در اعتراضات، صادر گردید. هنوز دست‌کم یکصد تن دیگر در زندان‌ها بسر می‌برند و از سرنوشت تعدادی از مخالفین، هیچ اطلاعی در دست نیست.
فعالین حقوق بشر بیم آن دارند که تعداد دیگری از معترضین، به اعدام محکوم گردند. این عمل بیشتر بدین خاطر جنایت‌کارانه است، که معترضین، کاملا بر طبق قانون اساسی ایران دست به اعتراضات مسالمت‌آمیز زدند. سرکوب اعتراضات صلح‌آمیز در ایران، بدین‌گونه به اوج فاجعه‌باری رسید.
در سطح بین‌المللی، مسئله اتمی ایران وارد دور تازه‌ای می‌شود. در این میان ایران اعتراف کرده که تاسیسات دیگری به منظور غنی‌سازی اورانیوم در دست ساخت دارد که تا سال ۲۰۱۰ به بهره‌برداری خواهد رسید. هم‌زمان، سازمان بین‌المللی انرژی اتمی اعلام داشت که ایران، اطلاعات علمی لازم برای ساختن بمب اتمی را در اختیار دارد. البته در کنفرانس ژنو که در اوایل اکتبر برگذار گردید، علائم ناچیزی از نزدیک شدن مواضع جوامع بین‌المللی با ایران به چشم خورد، اما ایران همچنان از ارائه‌ی مدارکی اطمینان‌بخش مبنی بر صلح‌آمیز بودن فعالیت‌های هسته‌ای خود ناتوان است.
ادامه‌ی گفتگو با ایران در مورد برنامه‌ی هسته‌ای این کشور غیر قابل چشم‌پوشی است. تهاجم نظامی به این کشور می‌تواند پی‌آمدهای سیاسی غیرقابل پیش‌بینی در برداشته و هرگز نباید به عنوان یک آلترناتیو در دستور کار قرار گیرد. ولی یک ایران اتمی نیز به هیچ وجه قابل تصور نیست و خطر بزرگی نه تنها برای موجودیت اسرائیل که برای صلح منطقه‌ی خاورمیانه به شمار می‌رود. اما بحث بر سر مسئله‌ی اتمی ایران نباید سبب شود که وضعیت حاد حقوق بشر در این کشور به فراموشی سپرده شود. شرم‌آور است که دولت آلمان و اتحادیه‌ی اروپا، ظاهرا موضوع حقوق بشر در ایران را لاپوشانی کرده‌اند که مبادا رژیم اسلامی را در سیاست‌های اتمی‌اش، بر سر لج آورند. به این ترتیب آنها به طور غیر مستقیم از کودتای نظامی احمدی‌نژاد دفاع کرده و در مقابل تلاش‌های صلح‌جویانه‌ی جامعه‌ی مدنی ایران موضعی خنثی اختیار می‌نمایند. جای تردید است که بتوان با احمدی‌نژاد بر سر مسئله‌ی اتمی ایران به راه‌حلی قابل اطمینان دست یافت.

اعتراضات مسالمت‌آمیز در ایران همچنان ادامه دارد گو اینکه در رسانه‌های ما در مورد آن کمتر خوانده یا شنیده و دیده می‌شود. «حزب‌سبزهای آلمان/ اتحاد ۹۰» در کنار کسانی ایستاده است که صلح‌جویانه برای آزادی و حمایت از حقوق بشر در ایران مبارزه می‌کنند. ما، ایجاد وحشت و اعمال سرکوب و خشونت از سوی رژیم ایران برعلیه مردم را همواره محکوم کرده و می‌کنیم، اما دولت آلمان و جامعه‌جهانی نیز باید به تضییع حقوق بشر در ایران، بی‌وقفه و پی‌گیرانه اشاره کرده و دولت آن کشور را برای حفظ حقوق شهروندان و آزادی‌خواهان، تحت فشار قرار دهند.
بدین سبب ما خواهان آنیم که:
• قدرتمداران ایران، به نقض گسترده‌ی حقوق بشر در ایران که شامل حقوق گروه‌ها و شخصیت‌های مخالف سیاسی و نیز مبارزین حقوق زنان، هم‌جنس‌گرایان، جوانان، ژورنالیست‌ها، وبلاگ‌نویسان، چهره‌های اصلاح‌طلب، هم‌چنین اقلیت‌های مذهبی می‌باشد، فورا پایان دهند. قویا از آنان می‌خواهیم به اعتراضات مسالمت‌آمیز که قانون اساسی ایران آن را مجاز دانسته است اجازه‌ی بروز بدهند.
• دولت آلمان فدرال در گفتگو با رهبران ایران، موضوع نقض حقوق بشر را در دستور کار داشته و آنان را برای قطع فوری هرگونه سرکوب و تعقیب علیه مبارزین، تحت فشار قرار دهند.
• دولت آلمان فدرال در همراهی با اتحادیه‌ی اروپا و سازمان ملل برآن کوشند تا هرگونه نقض حقوق بشر، بدون اغماض برملا گشته و تمامی زندانیان سیاسی به سرعت آزاد شوند.
• دولت آلمان از هرگونه اقدام یا رفتاری که به طور سمبلیک نشانه‌ی به رسمیت شناختن کامل رهبری ایران باشد، خودداری نماید.
• دولت آلمان برای به تصویب رساندن یک سیاست هماهنگ در اتحادیه‌ی اروپا بر علیه رژیم ایران که حکومت این کشور را در زمینه‌ی نقض حقوق بشر تحت فشار دائم قرار دهد، بکوشد. اروپا باید در این مورد سیاستی یک‌صدا و شفاف اتخاذ نماید.
• علاوه بر آن، به اقداماتِ مشخص و هدفمند در مقابل وابستگان رژیم و مسئولین سرکوب و آزار مردم باید دست یازید. به ویژه در این خصوص امکاناتی همچون عدم صدور ویزا و اجازه‌ی سفر، و یا مسدود کردن حساب‌های بانکی را می‌توان در نظر گرفت.
• جامعه‌ی جهانی، مسئله‌ی حقوق بشر را نیز در بسته‌های پیشنهادی در مورد بحران اتمی ایران بگنجاند.
• افکار عمومی آلمان، خود را با مسئله‌ی جامعه‌ی مدنی ایران درگیر ساخته، ارتباط بیشتری با اپوزیسیون خارج کشور برقرار نماید. جنبش مدنی ایران درحال حاضر بیش از هرچیز به توجه افکارعمومی جهانیان نیاز دارد.
• رسانه‌های آلمانی و بین‌المللی همچنان جهانیان را از وضعیت حقوق بشر در ایران آگاه سازند.
• دولت فدارال و حکومت‌های محلی، بازپس فرستادن پناه‌جویان ایرانی را سریعا متوقف کنند.

سی‌ویکمین کنگره سراسری اتحاد ۹۰/ حزب سبزها
روستوک ۲۴ تا ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

۲۰۰۹/۱۱/۲

جوهر زندگی

براستی آزادی ما ، با هر حرکتی که برای تحکیم و تثبیت آن صورت می پذیرد، عادتهای روزافزونی خلق می کند که عاقبت آن را خفه خواهند کرد،مگر آنکه آزادی با تلاش و تقلای بی امان، پیوسته خود را تازه کند..."تکرار و عادت" گور آزادی ست...
زنده ترین و پوینده ترین اندیشه ها در قالب همان جمله ای که بیانگر آنهاست،خشک و منجمد می شوند...واژه به اندیشه یورش می آورد...و نهایتآ حروف، روح را می کشند...
اما اصل داستان آن است که نمودهای جزئی و خاص زندگی، نسبتآ ثابت و پایدارند و "بی حرکتیِ جعلی" ما را مجاب می کند که با هر چیز در حکم یک شیء رفتار کنیم ، نه یک "حرکتِ رو به جلو"...و فراموش می کنیم که همین تداوم و ماندگاریِ شکلِ آنها،فقط ظاهر بیرونیِ حرکتِ آنهاست.
گاهی در این میان ، در یک خیالِ گریز پا، جانِ نادیدنی آنها،پیش چشمان مان ظاهر می شود...این روشن بینیِ ناگهانی همانی ست که بعضی راز بزرگ حیات را در آن می بینند. شاید سرنخ اسرار زندگی همین باشد.همان عشق!همان عشقی که نشان می دهد هر نسل، سایه حمایت بر سر نسلی می اندازد که بعد از او می آید.
و این اشاره ی گذرایی ست، به این حقیقت، که زندگی بیش از هر چیز "شاهراه" است...و جوهر زندگی در حرکتی ست که "زنده گی" را منتقل می سازد.

پانوشت : از مبارز کوچکِ این روزها به شدت عصبانی و ناراحت ام... می روم که در یک خلوت رفیقانه یقه اش را بگیرم و بگویم چرا...؟

سیزده آبان


video